شرح حال و خاطرات زندگی شهـریار در خلال اشعـارش خوانده می شود و هـر نوع تـفسیر و تعـبـیـری کـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگی او نزدیک است و حقـیـقـتاً حیف است که آن خاطرات از پـرده رؤیا و افسانه خارج شود.

شعر، حکایت کهنی است؛ حکایت پررمز و راز قصه‌ایست که در نهفت پرقدمت فرهنگ پرشور و شعور مردم این آب و خاک جای دارد و حکایتِ قامت بلند و برافراشتة لفظ پارسی است که هماره با کام‌ها و ناکامی‌ها، با زخم‌های کهنه و شوق‌های تازه عجین و از آن سیراب گشته و در گذارة زمان، با قاطعیت صخره‌ای در زیر یورش باران و تگرگ، همچنان کوهواره و پرصلابت بر اصالت خود پای فشرده است.

از استثناءهای تاریخ شعرمان همچون حافظ و سعدی که بگذریم و بی‌آنکه بخواهیم این دو ماندگار عرصة مانای شعر را برای سنجش دیگر شاعران ملاک قرار دهیم ـ که از سوئی تنها محک معتبر و از سوی دیگر، خطرناک برای شاعران مورد سنجش است،میزان‌های شعر هر شاعری را، با توجه به استحکام و قدرت شعری آنها، می‌توان در راه‌یابی بر اذهان مردم مورد قضاوت قرار داد واین همان حکایت شهریار و اشعاریست که همچون دانه‌های سبز و مصمم در بهار شعر ایران می‌شکفند و درختان تناوری می‌گردند، بی‌آنکه بیم گزندی بر آنان رود؛ چرا که از دل بر‌می‌آیند. شعرهائی که به لحاظ بار معنائی همسنگ و مافق با تفکر مردم و بی‌بهره‌وری از الفاظ گنگ و نارسا، زبانزد خاص و عام می‌گردند و چونان آئینه‌ای بی‌خش، بازتاب غم و رنج و یا شوق و عشق دیگران می‌گردد.

حکایت شهریار، حکایت خود را دارد؛ حکایت تشییع دردها و بیقراریهایش در پهن دشت شور و شیدایی است.

شهریار شعر را از کودکی آغاز می کند: «از همان کودکی، شعر را شروع کردم؛ هفت ساله بودم و شاید هم کوچکتر. نمی‌دانم چه چیز در درون من می‌جوشید و چه چیزی مرا بر آن می‌داشت که خواسته‌هایم را به صورت شعر بیان کنم».

شعر، همانگونه که شهریار آنرا لطایف روح انسان می‌داند، بی‌آنکه قابل وصف باشد، در پشت پرچین هفت سالگی شهریار پرسه می‌زند تا به شط بارور ذهن او راه یابد. و این راه‌یابی، همانا آغاز توفان پرغریوی است که لحظه‌های ناب حیات او را در برمی‌گیرد. لحظه‌هائی که با شعر:

من گنه‌کار شدم وای به من --- مردم‌آزار شدم وای به من

این شعر سرفصل بهره‌وری از کلمات روان و رایجی است که همواره حجم بسیاری از اشعار شهریار را در برمی‌گیرد و به سادگی به ذهن می‌خَلَد.

شهریار با نقبی به خاطرات معطر کودکی، از پدری سخن می‌راند که سهمی درخور، در شکل‌گیری ذوق شاعرانه‌اش دارد: «پدر بزرگواری داشتم، بی‌نظیر بود؛ سیدی نورانی. اهل ذوق بود و هنر. خط خوشی هم داشت و با آنکه وکیل درجة اول بود، خوشنویس و محرّر حاج میرزا حسین، مجتهد تبریز بود. اسمش حاج میر آقا خشکنابی بود».

یادبودهای شهریار، از زنی به نام «مادر»، سوای پژواک مهر و عاطفه‌اش در چهار دیواری خانه است؛ او را زنی ادیب می‌داند که شعر را خوب می‌فهمد و به هنگام خواندن شعر، سراسر شور و جذبه می‌شود؛ انگار که امواجی نامرئی او را در برگرفته باشند: «من تراژیک‌ترین شعرهای ترکی را در نوحه‌های مادرم شنیدم؛ زنی که به هنگام مرگ دخترش، آنچنان میه کرد و آنچنان شعرهائی خواند که من هیچگاه نظیر آنها را نشینده‌ام. اما افسوس که نتوانستم آنها را بنویسم و به عنوان بخشی از شعر و ادبیات زبان آذری آنها را حفظ کنم».

شهریار، زبان آذری را زبان احساس می‌داند؛ زبانی که می‌تواند زلال‌ترین مکنونات قلبی شاعر را بیان کند: «اما افسوس که این همه بعد گستردة حسی، در چهار چوب تنگ تکنیک، دچار ضعف می‌شود».

شهریار دوران کودکی را در کنار پدر و مادری با درکی روشن از شعر و شور و احساس گذراند و به همین واسطه توانست به تار و پود این زبان چنگ اندازد و حجم حس و بیان خود را بر واژه‌های نجیب آن بنشاند و خود را به حول و ولای آهنگین و موزون آن بسپارد.

شهریار گرچه مأنوس زبان آذری است و این زبان، زبان نیاز و ضرورت در موطن اوست، معهذا زبان فارسی، زبان دیگری است که شهریار با دست یازیدن بدان، می‌تاند زوایای پنهان و پررمز و راز احساس خود را بیان دارد.

شهریار در سال 1300 راهی تهران می‌شود و به تحصیل در رشته طب می‌پردازد. اما شعر، اصلی است که همواره بدان پایبند است: «مدتی که در تهران ماندم، دیگر تهرانی شدم. شعر من به زبان فارسی بود و امضایم همان سید محمدحسین بهجت خشگنابی. و در همین ایام بود که تخلصم را از حافظ گرفتم: وضو گرفتم و حمد و سوره خواندم و رو به قبله نشستم و حافظ را به شاخه نباتش قسم دادم. دیوان را گشودم، آمد:

سحر چو خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت یارم در امیدواران زد
چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست
برآمد خندة خوش بر غرور کامگاران زد


و من تخلصم را از بیت آخر گرفتم:

دوام عمر و ملک او، بخواه از لطف حق ای دل
که چرخ این سکة دولت به نام شهریاران زد
اما کمی فکر کردم، دیدم که برای من سرگشته و جوان، لقب شهریار، عنوان بزرگی است. پس فال دیگری زدم:

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو برنمی‌تابم بشهر خود روم و شهریار خود باشم

سیدمحدحسین بهجت خشگنابی از این پس نام « شهریار» را بر خود می‌نهد و پرواز بر فراز گسترة شعر را با بالهای خواجة شیراز می‌آموزد و به خود شیوة چنین پروازی را نوید می‌دهد:

شهریارا قلم از خواجة شیراز بگیر تا ورق، رشک گل و لالة دلکش باشد
آشنائی شهریار با شعر از دوران کودکی، و سپس غوطه‌وری در دریای بی‌کران شعر خواجة شیراز، مرهمی بر دل شکسته و رنج و حرمانی اشت که از چندی عارض او گشته است. عشق، اکنون همچون دانة گیاهی است که در سراچة دل او، تصیر پرشکوه و شکوفة بهار را نوید می‌دهد:

با رنگ و بویت ای گل، گل رنگ و بو ندارد با لعلت آب حیوانی، آبی به جو ندارد
از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئیست من عاشق تو هستم، این گفتگو ندارد
جز وصف ماه رویت در پشت سر نگویم رو کن به هر که خواهی، گل پشت و رو ندارد


میزان‌های بهره‌وری شهریار از غزلیات حافظ، اکنون نه معیارهای عارفانه، که همانا در زمرة عشقی مجازی است؛ عشقی که ارتفاع بلند خیال و اندیشة او را یکسره، در سیطرة خود قرار داده است و او رو به هر سو که می‌گذارد، نشان از خط و خال او دارد، نشان از طرة گیسوی او دارد و نقش هر چهره، (عیان غالیه خط) اوست؛ بی‌آنکه بداند که در تهاجم بی‌امان باد پائیز، این شکوفة نشکفتة بهاری به تاراج خواهد رفت:

رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

شاید هیچگاه شهریار بوی جنازة عشق را نیازموده بود و نمی‌دانست که در زلّ آفتاب سرمستی، قامت بلند غرور او، در هلهلة بادهای هرز و نافذ خمیده خواهد شد.

شهریار، اکنون، شکسته دل و پریش، سر به کوچة خاک‌آلودة غم می‌نهد. دیگر نه عطر گل شقایق و طراوت گل شمعدانی، که همه جا عبوس و عفن و حزن‌آلود است، و تنها آنچه که سراپردة ذهن او را به خود مشغول می‌دارد، همانا نفرینی است که در اشعارش ظاهر می‌شود:

چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه‌نشینی برو که چون من و چشمت به گوشه‌ها بنشینی
چو دل به زلف تو بستم به خود قرار ندیدم برو که چون سر زلفت به خود قرار نبینی
به جان تو که دگر جان به جای تو نگزینم که تا تو باشی و غیری به جای من نگزینی
زباغ [حسن] تو هرگز گلی به کام نچیدم برو زگلبن حسنت گلی به کام نچینی


اما آنچه که محتوم است، پذیرش این حادثه و کشیدن خط بطلانی بر گذشته‌هاست:

برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران ساده دل من که قسمهای تو باور کردم
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم


دورة چند سالة اقامت شهریار در تهران، به هنگامی که سال پایانی دانشکدة پزشکی را می‌گذراند، مصادف با اتفاقات جدی در زندگی اوست. اکنون همان باد هرز تطاولگری که شکوفة بهاری خاطر شهریار را به یغما برده بود، حکم هلاکت شاعر را می‌دهد؛ حکمی که با وساطت یار به تبعید شهریار منتهی می‌شود: «باید از تهران می‌رفتم. باید ترک همه چیز می‌کردم. باید خاطرات را پشت سر می‌گذاشتم و زندگی تازه‌ای را شروع می‌کردم. دیگر همه چیز تمام شده بود».

شهریار به نیشابور می‌رود و فصل تازه‌ای را در دیوان زندگیش می‌گشاید: «پیش از من، کس دیگری هم به نیشابور تبعید شده بود و او کمال‌الملک بود. در تهران که بودم کمال‌الملک را می‌دیدم. با میرزا احمدخان اشتری پیش او می‌رفتم. می‌نشستیم و شعر می‌خواندیم. او عاشق حافظ بود و سعدی. برایش از حافظ و سعدی می‌خواندم و بعد اگر فرصتی پیش می‌آمد، از شعرهای خودم؛ یعنی او می‌خواست شعرهایم را بخوانم و می‌خواندم، و حالا هم مجال آن بود که اگر فرصتی دست دهد، به زیارتش بروم، و رفتم.

کمال‌الملک رفیقی داشت به نام سالار معتمد و او بود که پس از تبعید شدن کمال‌الملک، او را به حسین‌آباد برد و خانة بزرگی در اختیارش گذاشت، تا مردم به دیدارش بروند.

عصر یک روز جمعه بود که به زیارتش رفتم، به همراه روًسای ادارات. شور و حالی داشتم و سر از پا نمی‌شناختم. می‌خواستم باز چهرة آرامش را ببینم. به یاد تهران افتاده بودم و یاد عصرهای دم کرده‌ای که کالسکه سوار می‌شدیم و از کوچه پسکوچه‌های شهر می‌رفتیم به جانب او، و بعد می‌نشستیم و شعر می‌خواندیم. و حالا باز، گوئی دست تصادف مرا کشانیده بود به این دیار و به دیدار او:

صبحگاهی به خیل یار و ندیم پای‌کوبان به راه افتادیم
من بی‌پا زخود بدر رفتم همه با پا و من بسر رفتم


این جاست که رنگ نزدیک می‌شود به واژه‌های مترنم شق؛ عاطفه نزدیک می‌شود به عطر گل‌های شقایق. این جا حضور کمان نور است و کلام؛ این جا مجال گریستن است در دامن خیال:

«مدتی ماندیم پیش استاد و از هر دری سخن رفت. سخن از بی‌مهری زمانه رفت و بازی چرخ گردون. استاد همانی بود که در تهران به ملاقاتش می‌رفتم. اما اکنون کمی شکسته‌تر:

گر چه از ناملایمات حیات داشت چندان به چهره تغییرات
که نظر نفی آشنا می‌کرد نظر آشنا خطا می‌کرد
لیک عشقم به ره گرفت چراغ یافت چشم از ظلام شبه فراغ


گفتم این دلستان دیرین است آنکه جانم طلب کند این است موقع رفتن که شد، استاد مرا نگهداشت و نگذاشت بروم. بودن با کمال‌الملک طی ده روزی که فرصت بود، زیباترین خاطرات را برایم به جا گذارد؛ روزهائی که در کنار هم راه می‌افتادیم و او از رنگ می‌گفت و من از شعر و هر دو از زمانه می‌نالیدیم».

و یا می‌نشستند در خنکای مهتابی خانه‌شان و از حافظ می‌خواندند و از سعدی، و اگر مجالی بود ـ که همواره بود ـ از شعرهای پرشور شهریار.

یادگار ملاقات با کمال‌الملک، همانا قطعه (زیارت نامة کمال‌الملک) است که به عنوان یکی از شاهکارهای مسلم شهریار به شمار می‌رود. این قطعه با توصیف دهی از دهات نیشابور آغاز می‌شود:

در دهی از دهات نیشابود بسی از جادة تمدن دور
خفته گنجی به فرصت دیدار گنج خفته است و دولت بیدار

و سپس لحظه به لحظة تدارک سفر و شوق دیدار استاد را بازگو می‌کند تا اینکه:

حلقه بر در زدیم و در وا شد قد چون سر دوست پیدا شد
دیدار دوست، گوئی همان لحظة موعودی است که شهریار از دیرباز در انتظار آن است. پس چه عجب که نه در این دیدار، که در این زیارت، بوسه بر دست‌های استاد زند:

عشق فرمان دستبوسی داد لیک رخصت ندادمان استاد
من تحمل نمی‌توانستم چاره جز خود سری نداشتم
لبم از بوسه توشه‌ها برداشت دلم از توشه گو‌شه‌ها انباشت
دیدم این فرصت ار زدستم جست بلکه بار دگر ندادم دست
این گنه گر ز قدر من می‌کاست عشق من عذر این گنه می‌خواست


شهریار در این ملاقات کمال‌الملک را آفتابی بر لب بام می‌یابد:

ماه تابد ولی نه ماه تمام آفتابی است [لیک] بر لب بام
چون ستاره به صبحدم، لرزان یا چو برگی به برگریز خزان
چون چراغی به پیش باد سحر یا عزیزی که بسته بار سفر


و این پیش‌بینی سال بعد به وقوع می‌پیوندد: «بعد از آن، هر وقت که فرصتی پیش می‌آمد، به زیارتش می‌رفتم. دلخوشیم همین بود. اما یک سال بعد خبر مرگش را شنیدم. خبر مرگ او همه جا پیش می‌رفت و دهان به دهان می‌گشت».

خبر، گر چه تلخ است، اما محتوم است و ناگزیر. می‌بایست پذیرفت و می‌بایست در انتظار خبرهای مشابه دیگری بود؛ مثل خبر مرگ عزیزان، مثل خبر پدر و یا خیلی خبرهای بد دیگر: «شب قبل از مرگ پدرم، او را به خواب دیدم؛ پدری که برایم بی‌نظیر بود؛ پدری که وقتی برایم شعر می‌خواند، سراسر شور می‌شد و شوق؛ پدری که برایم همه چیز بود، و حالا آمده بود به خواب من. مدتها بود که او را ندیده بودم و دلم هوایش را کرده بود، اما حالا فرصت داشتم تا ا را در خواب ببینم. تصویر پدر افتاده بود توی ماه. ماه تا سنه‌اش را گرفته بود و صورتش نورانی شده بود. پدر قهقهه می‌زد و من تا به حال او را این چنین سرخوش ندیده بودم. بیدار که شدم، الله‌اکبر صبح بود. و پیرمرد معتکفی که بر بالای تپه‌ای زندگی می‌کرد، داشت اذان می‌گفت. صدایش طنین خاصی داشت. دیوان خواجه کنار دستم بود. بازش کردم، آمد:

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
بعد از این نور به آفاق دهیم از دل خویش که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد


فردایش برایم از تبریز تلگرام آمد؛ پدر فوت کرده بود.»

دیدی منت گذاشته‌ام بی‌پسر، پدر رفتی تو هم گذاشتیم بی‌پدر، پدر
ای جان سپرده در وطن خویشتن غریب وی مانده با همة پدری بی‌پسر، پدر
گفتم عصای دست تو باشم ولی چه سود پایم به گِل فروشده، خاکم بسر، پدر
ما را یتیم هشتن و ساز سفر چه بود خوش می‌روی، برو که سفر بی‌خطر، پدر


با به سر آمدن دورة غربت، در سال 1314، شهریار به تهران باز می‌گردد و در بانک کشاورزی به کار می‌پردازد و این در حالیست که هنوز یادواره‌های تابناک و نامیرای عشق، همچون ابلقی گستاخ بر پهنة نجیب ذهن او پای می‌کوبد. اما آنچه که مسلم و حتمی است، اینست که اندیشة شهریار قرین تحولاتی است که چند سال بعد به نقطة اوج بلندای اصلی خود می‌رسد و همین نقطة بکر تحول، منشاء رویگردانی شهریار از (او)ئیست که اینک بازگشته است:

آمدی جان بقربانت ولی حالا چرا بیوفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می‌خواستی، حالا چرا


اما اینک حضور مادر کنار شهریار، مرهمی بر دل شکستة اوست و مجالی برای آشتی مجدد شاعر با زبان آذری. حضور مادر و تشعشع هیجاناتش به هنگام شعرخوانی، شهریار را به بی‌کرانگی دریائی تازه می‌کشاند؛ دریائی لاجوردین و گسترده که بی‌قراری روح شاعر را در تموّج بی‌زال حماسة (حیدربابا) جاودانه می‌سازد.

منظومه حیدربابا که به زبان آذری سروده شد، به حق یکی از شاهکارهای شهریار است. این منظومه نه تنها تا دورافتاده‌ترین روستاهای آذربایجان، بلکه تا ترکیه و قفقاز نیز راهی شد و چندین بار تجدید چاپ گردید و دو بار نیز به زبان پارسی برگردانیده شد.

«حیدربابا» نام کوهی است نزدیک خشگناب از قراء قره‌چمن، که شهریار دوران کودکی خود را در آنجا گذرانیده و همواره همدم راز و نیازهای او بوده است. حیدربابای بلندبالا و استواری که گلهای نوروزی و برف زمستانیش، چشمه‌سارها و باغهایش، امواج رودهایش و همه و همة یادگارهایش، ذره ذره بر ذهن شاعر می‌خلد:

حیدربابا آن زمان که رعد و برقهایت شمشیربازی می‌کنند
و امواج رودخانه‌هایت غرش‌کنان روی هم می‌غلطند و می‌روند
و دخترانت صف بسته و به تماشای امواج دل داده‌اند
سلام می‌کنم به شما و به شوکت و قبیلة شما
چه شود که نامی هم از من بیاید بر زبان شما


نغمة حیدربابا، حکایتی آشنائی‌ها و شکایت از جدائی‌هاست؛ حکایاتی که با جاذبة غنیِ زبان آذری و مصطلحات عامیانة همین زبان و احساس شور و شیدائی و تخیل قوی شهریار درآمیخته شده است. شهریار در این منظومه از همه چیز یاد می‌کند: از جادة پرشور و شوق قره‌چمن، از شبهائی که ننه پیره قصه می‌گوید، از گرگ‌ هراسانی که از گردنه خودش را بالا می‌کشد، از سماور مسواری بالای پشت بام، از آقا میرغفار، تاج سر سادات خشگناب و از هر چه که بر آئینة بی‌تکدر کودکیش نقش بسته است، و سرانجام، آرزوی سرخوشی برای حیدربابا:

حیدربابا الهی که همیشه سرخوش و شادان باشی
تا دنیا بجاست الهی که کامت شیرین باشد
بیگانه و آشنا هر که از پای تو می‌گذرد آهسته بگوشش


بگو:

پسر شاعر من شهریار
عمریست که غم روی غم می‌گذارد


تهران و همجواری شهریار با شعر و شاعران دیگر، مرحله‌ای تازه و دریچه‌ای نو در برابر دیگان او قرار داد و او نیز جهان را برای مدتی از ورای همین دریچه نگریست.
سال 1304، سال انتشار حکایت تازه‌ای در شعر پارسی است. افسانة نیما در همین سال، موجی از شاعران جوان را به خود می‌خواند و شهریار نیز از آن بی‌نصیب نیست؛ تا جائی که در تب و تاب دیدار با نیما، راهی دیار او می‌شود؛ چرا که نالة آشنای نیما، همچون پروانه‌ای که بر روی شقیقة بهار بنشیند، بر جان [شهریار] نشسته است:

ناگه از جنگل یاسمن‌ها
نالة آشنائی شنودم
زخمة تار جان بود گوئی
چنگ زد در همه تار و پودم
همزبان بهشت طلائی است
باز خواند به نوشین سرودم
در پی آن صدا رفتم از دست


«سال 1317 و شاید 18 بود که به اتفاق مرحوم امیری فیروزکوهی، سواره راه افتادیم و رفتیم به شهر نیما. راه، دراز و پرخطر، اما چکنم که هوائی شده بودم و دلم پر می‌کشید.»

شهریار در این عبور شوق‌انگیر تا به آن سوی (مازندران چهره در ابر)، هر آنچه را بر سر راه خود، می‌یابد آن‌سان زیبا و بی‌بدیل می‌بیند که گوئی پیش از این، این چنین نبوده‌اند. اما راه، دراز است و پرمخافت و آیا دیدار ممکن می‌گردد؟ پس برای آرامش خویش، نشان نیما را از (نگارندة باغ معنا) می‌پرسد:

ای نگارندة باغ معنا
این پرنده کجا لانه دارد
گرچه دنیا به او جز قفس نیست
در کجای قفس خانه دارد
کیست کو را دهد آب و دانه
دارد اصلاُّ کسی یا نه دارد
یا چو من بی‌کس و بی‌پناهی است


و از (باغبان) جهان هستی می‌پرسد:

باغبانا خدا را خدا را
او به باغ شما می‌سراید
اول [این] باغ زیبا به من گو
در به روی کسی می‌گشاید؟
دیگران باغبان چشم دارم
با سلامی که او را بشاید
از من او را رسانی پیامی

نیروی خیال شهریار از این منظومة بلند (د مرغ بهشتی)، در حول و ولای دیدار با نیما، آن چنان تصاویری می‌سازد که هر قطعة آن را می‌توان به عنوان یک تابلوی سراسر رنگ تلقی نمود و این به لحاظ منزلتی است که شهریار برای نیما قائل است؛ برای نیمائی که باید نشانش را اکنون از کوه پرسید:

کو بابا! تذروی بهشتی است
نغمه‌اش زنده چون زندگانی
چون من از آشیان دور مانده
نغمه‌ها می‌زند جاودانی
همزبان من است او خدا را
داغم از دست بی‌همزبانی
پیش بابا گرفتم سراغش


اما نه پاسخ‌های نگارندة باغ معنا و نه باغبان و نه حتی کوه او را بسنده نیست. پس جنگل را مخاطب قرار می‌دهد؛ چرا که که او را حواله به جنگل داده است:

خاله جنگل! سلام علیکم
من یکی قمریم آسمانی
کوه بابا مرا کرده راهی
قصر عاجی که داری ـ نشانی
گفته این همزبان من اینجاست
مژده تا جان دهم مژدگانی
و جنگل نشان او را در آسمان‌ها می‌دهد:
ها! بدانسو نگر تا چه بینی
شهریار به دیار یار می‌رسد. گرد راه از روی ناگرفته، به سرای نیما می‌شتابد تا غم دل با او بگوید. اما او را نمی‌یابد. سرگشته و پریشان رو به دریا می‌کند و با آن سخن می‌گوید:

عمه دریا دلم خون شد آخر
بازگو پس کجه رفته حالا


و دریا به شهریاری که خود به شهادت کوه و جنگل و... از مقام شامخ نیما آگاه است، پاسخ می‌دهد:

زهره با او کند عشقبازی
کار حسنش گرفته است بالا
خواهرم آسمان برده او را
تاج افرشتگان است و والا
خوابهای زمینی؟ چه ناچیز


«یادداشت گذاشتم و خودم را معرفی کردم و وعدة روز بعد را گذاشتم و آن را به همراه کتابم به قهوه‌چی دادم تا به او بدهد. روز بعد رفتم، اما باز او را نیافتم. رفتم به سراغ قهوه‌چی. گفت که نیما آمد. یادداشت را به همراه کتاب به او دادم و او هم نوشته را خواند و بعدش پاره‌اش کرد.»

چیزی مثل سنگ آسمانی سقوط می‌کند روی جنگل یشمی پندار شهریار و آن را درهم می‌کوبد و آن چه که از این حیات سبز باقی می‌ماند، اکنون ویرانه‌ایست پرهیبت و مخافت و تیره از تردید:

با خود اندیشد آخر خدایا
او خود از کبر با من نپرداخت؟
یا چنان غربت خاکدانم
کرده آلوده کو باز نشناخت؟
یا که من نیستم آسمانی
اهرمن با من این رنگها باخت
کم‌کم از خویشتن ننگش آید
شهریار راه پس پیش روی می‌نهد و شکسته دل و محزون باز می‌گردد و همواره عدم تمایل نیما را به این دیدار از خود می‌پرسد.
اما چندی می‌گذرد تا شهریار پاسخ این سئوال را دریابد؛ چرا که این بار، نیماست که راه دیار شهریار را در پیش می‌گیرد و در لحظاتی نامنتظر به سرای شهریار قدم می‌گذارد. نیما شرح می‌دهد که پیش از او کس دیگری با دفتر شهریار به منزلش می‌رود و خود را شهریار می‌خواند. نیما از او می‌خواهد که غزلی از کتاب بخواند و آن جوان حتی توفیق خواندن از روی کتاب را هم نمی‌یابد. و این بار نیز، نیما بر این گمان است که شهریار درغین دیگری به سراغ او آمده است.

نیما سپس منظومه‌ای برای شهریار می‌سراید و در نامه‌ای به پیوست آن می‌نویسد:

«منظومه‌ای که به اسم شما ساخته بودم، فرستادم. زبان این منظومه، زبان من است... بارها برای رفقای خود گفته‌ام که: آدم، در حین سرودن و مواظبت در حال مصرعها، که چگونه نظم طبیعی پیدا کنند، خسته و کوفته می‌شود. ولی هیچکدام از اینها برای آستان شریف تو چیزی نیست و نباید چندان چیزی شمرد... چشمداشت عمده این است که هدیة ناقابل را به منزلة سبزی که درویشی به آستان ملک تحفه می‌برد، از دوست خود بپذیرید. این نمونة کار من نیست، نمونة صفای من است.»

دیدار شهریار با نیما و سرودن اشعار آزادی چون (ای وای مادرم)، (نقاش)، (مومیائی) و... نشانه‌های بارز تأثیر نیما و شعر نو بر شهریار است. اما در آشفته بازار سالهای واپسین، هنگامی که خزف و لعل را در یک کفه می‌نهند، پیرمرد حق دارد که دل نگران و مضطرب شعر کهن پارسی باشد. اما شهریار هموست که شعر نو را با معیار متین و راستین شعر نو مورد سنجش قرار می‌دهد که در غیر این صورت، شهریار به شیوة نوین شعر پارسی شعر نمی‌سرود و این چنین شیدای شعر نیما و نیمای شاعر نمی‌گشت.
حدود سال 1320، در دنیای فکر و اندیشه شهریار، آغاز تازه‌ایست، شهریار که تا پیش از این تاریخ، پرشورترین حکایات عاشقانه را می‌سراید، قرین تحلات فکری شگرفی می‌گردد [که] حال و هوای او را دگرگون می‌کند. اینک عشق از صورت به معنا می‌رود و آنچه که شاعر را در می‌رباید، همانا طریقة رسیدن به معرفت و حقیقتی است که به وساطت ذوق و اشراق، و نه تعقل و وتفکر عارضش می‌گردد.

«گرچه یاد آن عشق با من بود. اما دیگر آن عشق نبود. چیزی دیگر شده بود؛ شده بود عشق الهی. شاعر عرفانی می‌بایست الهام داشته باشد، و الهام تشعشعی از نور الهی است؛ چیزی مثل وحی. اما الهام پائین‌ترین مرحلة وحی است. وحی از آنِ انبیا و الهام از آنِ شاعر و هنرمند است. من، دیگر فکر و تعقل نمی‌کنم، به من الهام می‌شود و فکر و تعقل مرا زنده می‌کند.»

شهریار برای نیل به حاجت درونی‌اش که همانا رسیدن به معرفت و حقیقت است، ترک لذت‌های دنیوی می‌کندو تائب می‌شود و به فقر و گرسنگی و تنهائی تن در می‌دهد و اکنون که شهریار، پیر کعبة دل است ومست شراب طهور و پیشانی بر جانماز سبز عرفان سائیده است، به راز و نیازهای شبانه می‌پردازد، تا آنجا که:
«روح یکی از اولیاء با من مرتبط شد و مشکلاتی را که در راه حقیقت و عرفان داشتم و برای من مبهم و مجهول بود، گشود.»
اکنون شهریار معتکف رو به کتاب آسمانی می‌نهد و راز دل را با خدای خود می‌گوید:

دلم جواب بلی می‌دهد صلای ترا صلا بزن که به جان می‌خرم بلای ترا
به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست نه ابتدای تو دیدم نه انتهای ترا
کشم جفای تو تا عمر باشدم، هر چند وفا نمی‌کند این عمرها وفای ترا
بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ مگر نه در دل من تنگ کرده جای ترا
تو از دریچة دل می‌روی و می‌‌آئی ولی نمی‌شنود کس صدای پای ترا

و در پایان همین غزل:

دل شکستة من گفت شهریارا بس که من به خانة خود یافتم خدای ترا

و در مقام جلال خاتم الانیاء (ص) می‌سراید:

ستون عرش خدا قائم از قیام محمد (ص) ببین که سر به کجا می‌کشد مقام محمد (ص)
بجز فرشتة عرش آشیان وحی الهی پرنده پر نتواند زدن به بام محمد (ص)
به کارنامة منشور آسمانی قرآن که نقش مُهر نبوت بود به نام محمد (ص)


شهریار که راز و نیازهای شبانة خود را بر پهنة شعر کشانیده، غزل مناجات علی (ع) را می‌سراید که همچون گوهری تابان همواره در نورافشانی است. آنچه که در واقع، این جذبه و شور و مکاشفه را تبیین می‌کند، همان احوال تازه‌ایست که او را چنین دستخوش تحولات نموده است:

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ما سوی' فکندی همه سایة هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من بخدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سرچشمة بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ما سوی' را
برو ای گدای مسکین در خانة علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را


این دوره از انقلابات روحی و فکری شهریار که تا به سال 1331 به طول می‌انجامد، دورة پرمعنائی از غزل‌های عارفانة اوست و در همین سال، حادثه‌ای تلخ ـ که همانا مرگ مادر است ـ بر متن زندگی او سایه می‌افکند:
«مدتی می‌شد که مادر را بستری کرده بودیمش به تهران تا در بیمارستان بستری شود. اما دکترها جوابش کرده بودند و مادر، دیگر آن مادر چالاک پیشین نبود. نحیف شده بود و لاغر و من نمی‌دانستم که دیگر دارد همه چیز تمام می‌شود، اما باور کردنش بس تلخ و گزنده بود.
روزها به ملاقاتش می‌رفتم و می‌نشستم کنار تختش و توی چهرة مهتابی‌اش خیره می‌شدم تا در آن، سالهای پیش را بیابم؛ سالهائی را که او با هیجان برایم شعر می‌خواند و نوحه‌هایش لرزه بر اندامم می‌انداخت:

او با ترانه‌های محلی که می‌سرود
با قصه‌های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من به ساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده کاشت


تابستان بود و هوا دم کرده. یک شب خواب پدر رادیدم؛ همان پدر خوبی که سالها پیش از دست رفته بود و حالا آمده بود بخوابم و مادر را صدا می‌کرد:

آنشب پدر به خواب من آمد، صداش کرد
یک دود هم گرفت به دور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتنی است


خواب پدر، مرا وحشت‌زده کرده بود؛ پدری که در غرفة باغی نشسته بود و مادر را می‌خواند. تیر ماه داشت تمام می‌شد. روز سی‌ویکم بود که خبر آوردند که مادر رفته است. دوست و آشنا را خبر کردم. همه آمدند. همه چیز برایم رنگ ماتم داشت. جنازة مادر را تشییع کردیم به قم و در کنار پدر به خاکش سپردیم.»

او مرد و درکنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُربَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد


اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت:

این حرفها برای تو مادر نمی‌شود

شعر بلند و آزاد (ای وای مادرم) که همواره در حافظة شعر معاصرایران می‌ماند، نمایشگاهی از تابلوهای رنگارنگ است. اما نه رنگ‌های قوس و قزح، که رنگهای بیشماری دیگری، وامانده در پس هاله‌ای از مه و دَمه. این شعر تحت تأثیر اوزان نیمائی است، و حس شاعر نه در گرو قوالب شعری، که با حفظ روانی و سالی وزن، اقتداء به کوتاه و بلندی مصرعهای شعر نو است. ترکیبات این شعر، ترکیباتی به ذهن نشستنی است و زیبا، بی‌آنکه شاعر بخواهد به صِرف تظاهر به روشنفکریهای مرسوم، از کلماتی نامتجانس و غریب سود جوید:
«همة اجزای شعر باید مأنوس باشد و شنوده را مثل برق بگیرد و همه چیز را بفهمد بی‌آنکه بخواهد برای درک مفاهیم شعری به فرهنگ لغات مراجعه کند.»
آغاز شعر (ای وای مادرم)، دربرگیرندة بخشی از خاطرات شهریار است؛ شهریاری که اکنون گوئی مرگ مادر را نپذیرفته و او را حیّ و حاضر، در تمام لحضات زندگی خود می‌داند:

آهسته باز از بغل پله‌ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله‌ئی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست


شهریار همچون نقل خاطره‌ها، شنونده و بینندة تابلوهای شعرش را به گوشه گوشة این خاطرات دور و نزدیک می‌کشاند تا مرثیة کوهوارة غم خود را در رواق پریشانی‌اش بازگوید:

باز آمدم به خانه، چه حالی [نگفتنی]
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل‌شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی‌گذارمت ای بینوا پسر
اما خیال بود
ای وای مادرم.


شهریار سوای شعر آزاد (ای وای مادرم)، اشعار (نقاش)، (پیام به انیشتین) و (مومیائی) را می‌سراید که هر کدام نشانه‌های بارزی است از ذهن‌بارور او در پهنة نوین شعر.
شهریاردر مقدمه‌ای برای «مومیائی» می‌نویسد:
«بعد از سی و پنج سال، به موطن اصلی خود، تبریز برگشته‌ام، به یک مومیائی ماننده‌ام که بعد از قرنها زنده شده باشد. در اطراف خود هیچ چیز آشنائی نمی‌بینم؛ حتی یک خشت. همه رفته‌اند، همه.
سایه و شبح گذشتگان را احساس می‌کنم که به سرعت خیال از در و دیوار پریده و از من رو پنهان می‌کنند. انگار زیر گوشی حرفهائی هم می‌زنند، اما تا به گوش من برسد، کلمات کاملاُّ محو شده. شاید می‌گویند چه جان سختی داشته که هنوز زنده است:

چشم می‌مالم هنوز
گوئی از خواب قرون برخاستم
زندگی گم کرده دنیای قدیم
نیست یک خشتی که عهدی نو کنم
خواب و بیداری چه کابوسی عبوس
آشنایان رفته‌اند
داغ یک دنیا عزیز
وای! وحشت می‌کنم


حکایت مومیائی، شرح پریشانی‌ها و محنت‌های او، نه در شهر غریب، که در موطن اوست. شاعر که اینک به زادگاه خود بازگشته است، همه چیز را واژگونه و غیرمعمول می‌یابد و همه را بیگانه با خود. پس به امید یافتن نشانی از یادگارهای دور، به کوچه پسکوچه‌های قدیم پناه می‌برد. اما باز همان غربت و بیگانگی، نگاهی به صورت مردم می‌اندازد و گمشده‌های خود را نزد مردمی می‌یابد که خنده‌ها و شادابی‌های بچگی و جوانی و شکل و شمایل او را به تاراج برده‌اند:

«انگار گوشت قربانی قسمت کرده باشند، نه آب و رنگ، نه چشم و ابرو و نه هیچ برای من باقی نگذاشته‌اند... در فلان رفیق، دورة بچگی خود را می‌بینم که ظاهراُّ از صورت و قد و بالا خود اوست، اما مثل اینکه هیچ مرا نمی‌شناسد. او که به این سردی نبود. خدایا پس این کیست؟ یک دفعه یادم می‌افتد که ها! قضیه ساده است. این آقا هم مال و متاع آن بیچاره را دزدیده و به خود بسته است.»

اما شهریار، آن شاعری نیست که یأس‌های بی‌امان، امان او را ببُرند. رنج و محنت همواره قرین زندگی او بوده است و همواره بر آنها فائق آمده؛ خصوصاُّ که چندی است روزنه‌ای به جهان معنی گشوده و زمین و زمان را به گونه‌ای دیگر می‌نگرد:
«از یک روزنة کوچک، چشمی به جهان معنی گشوده‌ام، آها! اصل و ریشة همه خبرها ای جاست. این جا آغاز و انجام زمین و گذشته و آیندة زمان را نه به خوبی، اما محو و روشن می‌شود تماشا کرد... راه جهان آرزو را پیدا کرده‌ام، اما از دالان گور باید گذشت؛ آنهم با گذرنامه‌ئی که ممکن است من در دست داشته باشم. در اطاق انتظار، نشستن‌ها دارد.»

اما شهریار همچنان می‌سراید و غم دل را با غنای اندیشه و زمینة بکر و گستردة تخیلش تسکین می‌دهد و خوانندة آثارش را به دنیائی می‌برد که ماورای دنیا محسوس و زمینی است. گرچه این اشعار، آنسان که خود شاعر می‌گوید، سوای اشعار نخستین او که یکباره کشف می‌گردیدند، اکنون در پس هاله‌ای از معانی عرفانی رنگ می‌بازند و دنیای پررمز و رازی را بیان می‌دارند، اما تفاوت اصلی شهریار با برخی از شاعرانی که اشعار آنان نیز صریح و گویا نیست، در میزان و چگونگی بهره‌وری از واژه است، و نه غوطه‌وری در معانی بکر و عارفانه. شهریار با الفاظی شیرین و رایج، اما با نگاهی از روزنة باغ معنا بر ژرفنا و گستردة دریای دلش شعر می‌سراید؛ در حالی که برخی دیگر با بهره‌وری از مومیائی شده‌ترین واژه‌های نامأنوس و ته‌نشین شده در فرهنگ لغات، داعیة همین معنا را دارند. اما دریا کجا و برکه‌ای کوچک کجا؟
شهریار در طول زندگی بلند خود و در پس آنهمه سروده‌های پیاپی، همچنان شاعری تواناست و همچنان در آبی دریای ذهن او، خبری جز موج نیست؛ چرا که خموشی از آن مرداب است.

شهریار، اینک منظومة خمیده‌ایست، فرو افتاده در غمی غریب، اما با پیشینه‌ای بس ماندگار در پهنه شعر این سرزمین. و هموست که در آخرین اشعارش، (مزد شبان) حکایت دل تنگ خود را ساز می‌کند:

خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی
ولی ز بخت بد از من نه جسم ماند و نه جانی
چو من به کنج ریاضت خزیده را چه تفاوت
کزان کرانه بهاری گذشت یا که خزانی
وداع یار به یاد آر و اشک حسرت عاشق
چو می‌رسی به لب چشمه‌ئی و آب روانی
 

زندگینامه

سید محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار) در سال 1285 در شهر تبریز متولد شد. دوران کودکی را در روستای مادری‌اش -قیش‌قورشاق- و روستای پدری‌اش -خشگناب- در بخش تیکمه‌داش شهرستان بستان‌آباد در شرق استان آذربایجان شرقی سپری نمود.

او در خانواده ای متدین ، کریم الطبع واهل فضل پا بر عرصه وجود نهاد. پدرش حاجی میر آقای خوشکنابی از وکلای مبرز و فاضل وعارف روزگار خود بود که به سبب حسن کتابتش به عنوان خوشنویسی توانا مشهور حدود خود گشته بود.

شهریار که دوران کودکی خود را در میان روستائیان صمیمی و خونگرم خوشکناب در کنارکوه افسونگر « حیدر بابا » گذرانده بود همچون تصویر برداری توانا خاطرات زندگانی لطیف خود را در میان مردم مهربان و پاک طینت روستا و در حریم آن کوه سحرانگیز به ذهن سپرد.

او نخستین شعر خویش را در چهار سالگی به زبان ترکی آذربایجانی سرود . بی شک سرایش این شعر کودکانه ، گواه نبوغ و قریحه شگفت انگیز او بود.

شهریار شرح حال دوران کودکی خود را در اشعار آذربایجانیش بسیار زیبا،تاثیر گذار و روان به تصویر کشیده است.

طبع توانای شهریارتوانست در ابتدای دهه سی شمسی و در دوران میانسالی اثر بدیع و عظیم« حید ربابایه سلام» را به زبان مادریش بیافریند .

او در این منظومه بی همتا در خصوص دوران شیرین کودکی و بازیگوشی خود در روستای خشکناب سروده است.

شهریار دوران کودکی خود را درمیان روستائیان پاکدل آذربایجانی گذراند. اما هنگامی که به تبریز آمد مفتون این شهر جذاب و تاریخ ساز و ادیب پرور شد. دوران تحصیلات اولیه خود را در مدارس متحده ، فیوضات و متوسطه تبریز گذراند و با قرائت و کتابت السنه ترکی ، فارسی و عربی آشنا شد.

پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز، در سال 1300 برای ادامهٔ تحصیل از تبریز عازم تهران شد و در مدرسهٔ دارالفنون تا سال 1303 و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد.

حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری به‌علت شکست عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر ترک تحصیل کرد. پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت. در سال ۱۳۱۳ که شهریار در خراسان بود، پدرش حاج میرآقا خشگنابی درگذشت. او به‌سال 1315 در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. دانشگاه تبریز شهریار را یکی از پاسداران شعر و ادب میهن خواند و عنوان دکترای افتخاری دانشکدهٔ ادبیات تبریز را نیز به وی اعطا نمود.

در سال‌های 1329 تا 1330 اثر مشهور خود -حیدربابایه سلام- را می‌سراید. گفته می‌شود که منظومهٔ حیدربابا به 90درصد از زبان‌های اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ترجمه و منتشر شده‌است. در تیر 1331 مادرش درمی‌گذرد. در مرداد 1332 به تبریز آمده و با یکی از بستگان خود به‌نام «عزیزه عمیدخالقی» ازدواج می‌کند که حاصل این ازدواج سه فرزند -دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی- می‌شود.

 

شهریار بعدا به تهران آمد و در دارالفـنون تهـران خوانده و تا کـلاس آخر مـدرسه ی طب تحـصیل کردو در چـند مریض خانه هـم مدارج اکسترنی و انترنی را گـذراند ولی د رسال آخر به عـلل عـشقی و ناراحـتی خیال و پـیش آمدهای دیگر از ادامه تحـصیل محروم شد و با وجود مجاهـدتهـایی که بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـیب و تکـمیل این یک سال تحصیل شد، شهـریار رغـبتی نشان نداد و ناچار شد که وارد خـدمت دولتی بـشود؛ چـنـد سالی در اداره ثـبت اسناد نیشابور و مشهـد خـدمت کرد و در سال 1315 به بانک کـشاورزی تهـران داخل شد .

از دوستان شهـریار مرحوم شهـیار، مرحوم استاد صبا، استاد نـیما، فـیروزکوهـی، تـفـضـلی، سایه وزاهدی رامی تـوان اسم بـرد.

وی ابتدا در اشعارش بهجت تخلص می کرد. ولی بعدا دوبار برای انتخاب تخلص با دیوان حافظ فال گرفت و

از این رو تخلص شعر خود را به شهریار تبدیل کرد.

اشعار نخستین شهریار عمدتا بزبان فارسی سروده شده است.

شهریار خود می گوید وقتی که اشعارم را برای مادرم می خواندم وی به طعنه می گفت:

"پسرم شعرهای خودت را به زبان مادریت هم بنویس تا مادرت نیز اشعارت را متوجه شود!"

این قبیل سفارشها از جانب مادر گرامیش و نیز اطرافیان همزبانش، باعث شد تا شهریار طبع خود را در زبان مادریش نیزبیازماید و یکی از بدیعترین منظومه های مردمی جهان سروده شود.

سیری در آثار

شهـرت شهـریار تـقـریـباً بی سابقه است، تمام کشورهای فارسی زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه یک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را می سـتایـند.

منظومه «حیدر بابا سلام» در سال 1322 منتشر شد واز لحظه نشر مورد استقبال قرار گرفت.

"حـیـدر بابا" نـه تـنـهـا تا کوره ده های آذربایجان، بلکه به ترکـیه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـیه و جـمهـوری آذربایجان چـنـدین بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نیست ترک زبانی منظومه حـیـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.

این منظومه از آثار جاویدان شهریار و نخستین شعری است که وی به زبان مادری خود سروده است.

شهریار در سرودن این منظومه از ادبیات ملی آذربایجان الهام گرفته است.

منظومه حیدربابا تجلی شور و خروش جوشیده از عشق شهریار به مردم آذربایجان است ، این منظومه از جمله بهترین آثار ادبی در زبان ترکی آذری است، و در اکثر دانشگاههای جهان از جمله دانشگاه کلمبیا در ایالات متحده‌آمریکا مورد بحث رساله دکترا قرار گرفته است و برخی از موسیقیدانان همانند هاژاک آهنگساز معروف ارمنستان آهنگ جالبی بر آن ساخته است.

اشعار ولایی

عمق تعلقات دینی و توجهات مذهبی خانواده و نیز شخص استاد شهریار به حدی است که عشق به ائمه اطهار علیه‌السلام در بسیاری از اشعارش عینا هویداست.

او در نعت حضرت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می فرماید:

ستون عرش خدا قائم ازقیام محمد- ببین که سر بکجا می کشد مقام محمد

بجز فرشته عرش آسمان وحی الهی- پرنده پر نتوان زد به بام محمد

به کارنامه منشور آسمانی قرآ ن-که نقش مهر نبوت بود بنام محمد...

شهریار در شعر یا علی علیه‌السلام در مورد حضرت امیر المومنین علیه‌السلام می فرماید:

مستمندم بسته زنجیروزندان یاعلی-دستگیر ای دستگیر مستمندان یا علی

بندی زندان روباهانم ای شیر خدا- می جوم زنجیر زندان را به دندان یا علی

اشعار شهریار در ستایش امام اول شیعیان جهان سرآمد سلسله مداحان اهل بیت عصمت و طهارت علیه‌السلام است.

علی ای همای رحمت توچه آیتی خدارا-که به ما سوا فکندی همه سایه هما را

دل اگرخداشناسی همه در رخ علی بین-به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن- که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را ...

شهریار جانسوزترین اشعار خود را تقدیم حضرت سید الشهداء علیه‌السلام و حماسه ابدی او کرده است:

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین - روی دل با کاروان کربلا دارد حسین

ازحریم کعبه جدش به اشکی شست دست -مروه پشت سرنهاداماصفا دارد حسین... .

ویژگی سخن

شهریار روح بسیار حساسی دارد. او سنگ صبور غمهای نوع انسان است.اشعار شهریار تجلی دردهای بشری است.

او همچنین مقوله عشق را در اشعار خویش نابتر از هر شعری عرضه داشته است.

در ایام جوانی و تحصیل گرفتار عشق نا فرجام ، پر شرری می گردد. عشق شهریار به حدیست که او در آستانه فارغ التحصیلی از دانشکده پزشکی ،درس و بحث را رها می کند و دل در گرو عشقی نا فرجام می گذارد :

دلم شکستی و جانم هنوز چشم براهت

شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست

اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

اما این عشق زمینی بال پرواز او را بسوی عشق نامحدود آسمانی می گشاید.

قفسم ساخته و بال و پرم سوخته اند

مرغ را بین که هنوزش هوس پرواز است!

سالها شمع دل افروخته و سوخته ام -تا زپروانه کمی عاشقی آموخته ام

عجبا که این عشق مسیر زندگی شهریار را تغییر دادو تاثیری تکان دهنده بر روح و جان شهریار نهاد و جهان روان او را از هم پاشید.

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند- درشگفتم من چرا ازهم نمی پاشد جهان

این عشق نافرجام بحدی در روح و روان او ماندگار شد که حتی هنگام بازگشت معشوق، عاشق به وصل تن نداد .

آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا - بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا!؟

شهریارهمانگونه که به سرزمین مادری و رسوم پدر خود عشق می ورزد اشعار بسیار نغزی در خصوص مقام مادر و پدر به زبانهای ترکی و فارسی سروده است:

گویند من آن جنین که مادر - از خون جگر بدو غذا داد

تا زنده ام آورد به دنیا - جان کند و به مرگ خود رضا داد

هم با دم گرم خود دم مرگ - صبرم به مصیبت و عزا داد

من هرچه بکوشمش به احسان - هرگز نتوانمش سزا داد

جز فضل خدا که خواهد اورا -با جنت جاودان جزا داد

شهریار در شعر بسیار لطیف «خان ننه» آنچنان از غم فراق مادربزرگ عزیزش می نالد که گویی مادربزرگش نه بلکه مادرش را از دست داده است!

عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـریار در غـزل عید خون و قصاید مهـمان شهـریور، آذربایـجان، شـیون شهـریور و بالاخره مثـنوی تخـت جـمشـید به زبان شعـر بـیان کرده است.

شهریار شاعر سه زبانه است. او به همه زبانها و ملتها احترامی کامل دارد. در اشعار او بر خلاف برخی از شعرای قومگرا نه تنها هیچ توهینی به ملل غیر نمی شود بلکه او در جای جای اشعارش می کوشد تا با هر نحو ممکن سبب انس زبانهای مختلف را فراهم کند. اشعار او به سه زبان ترکی آذربایجانی،فارسی و عربی است .

عشق و شعر

وی اولین دفتر شعر خود را در سال 1308 با مقدمهٔ ملک‌الشعرای بهار، سعید نفیسی و پژمان بختیاری منتشر کرد. بسیاری از اشعار او به فارسی و ترکی آذربایجانی جزء آثار ماندگار این زبان‌هاست. منظومهٔ حیدربابایه سلام که در سال 1333 سروده شده‌است، از مهم‌ترین آثار ادبی ترکی آذربایجانی شناخته می‌شود.

گفته می‌شود شهریار دانشجوی سال آخر رشتهٔ پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانوادهٔ دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این‌که فقط یک سال به پایان دورهٔ 7 سالهٔ رشتهٔ پزشکی مانده‌بود، ترک تحصیل کرد. شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می‌شود. به‌صورت جدی به شعر روی می‌آورد و منظومه‌های بسیاری را می‌سراید. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری‌شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و به عیادت محمدحسین در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار، شعری را در بستر می‌سراید. این شعر بعدها با صدای غلامحسین بنان به‌صورت آواز درآمد.

شهریار و عشق به ایران

شهریار در دیوان سه جلدی خود با اشاره به اینکه تبریز خاستگاه زرتشت پیامبر است، مردم این دیار را از نژاد آریا می‌داند و نسبت به اشاعة سخنان تفرقه انگیز که بوی تهدید و تجزیه از آنها به مشام می‌آید، هشدار می‌دهد و خطاب به آذربایجان می‌گوید:

تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو

پور ایرانند و پاک آئین نژاد آریان

اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس

ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان

گر بدین منطق ترا گفتند ایرانی نه ایی

صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان

شهریار قطعه شعر فوق را «جوش خون ایرانیت» خویش می‌داند و می‌گوید:

این قصیدت را که جوش خون ایرانیت است

گوهر افشان خواستم در پای ایران جوان

شهریارا تا بود از آب، آتش را گزند

باد خاک پاک ایران جوان مهدامان

عشقهای عارفانه شهریار را میتوان در خلال غزلهای انتظار؛ جمع وتفریق؛ وحشی شکار؛ یوسف گمگشته؛ مسافر همدان؛ حراج عشق؛ ساز صباء؛ ونای شبان و اشک مریم: دو مرغ بهشتی....... و خیلی آثار دیگر مشاهده کرد.

محرومیت وناکامیهای شهریار در غزلهای گوهرفروش: ناکامیها؛ جرس کاروان: ناله روح؛ مثنوی شعر؛ حکمت؛ زفاف شاعر و سرنوشت عشق بیان شده است. خیلی از خاطرات تلخ و شیرین او در هذیان دل: حیدربابا: مومیای و افسانه شب به نظر میرسد.

در سراسر اشعار وی روحی حساس و شاعرانه موج می زند, که بر بال تخیلی پوینده و آفریننده در پرواز است.و شعر او در هر زمینه که باشد از این خصیصه بهره مندست و به تجدد و نوآوری گرایشی محسوس دارد.شعرهایی که برای نیما و به یاد او سروده و دگرگونیهایی که در برخی از اشعار خود در قالب و طرز تعبیر و زبان شعر به خرج داده, حتی تفاوت صور خیال و برداشت ها در قال سنتی و بسیاری جلوه های دیگر حاکی از طبع آزماییها در این زمینه و تجربه های متعدد اوست

.قسمت عمده ای از دیوان شهریار غزل است.سادگی و عمومی بودن زبان و تعبیر یکی از موجبات رواج و شهرت شعر شهریار است.

شهریار با روح تاثیرپذیر و قریحه ی سرشار شاعرانه که دارد عواطف و تخیلات و اندیشه های خود را به زبان مردم به شعر بازگو کرده است. از این رو شعر او برای همگان مفهوم و مأنوس و نیز موثر ست.

شهریار در زمینه های گوناگون به شیوه های متنوع شعر گفته است شعرهایی که در موضوعات وطنی و اجتماعی و تاریخی و مذهبی و وقایع عصری سروده, نیز کم نیست.

تازگی مضمون, خیال, تعبیر, حتی در قالب شعر دیوان او را از بسیاری شاعران عصر متمایز کرده است.

اغلب اشعار شهریار به مناسبت حال و مقال سروده شده و از این روست که شاعر همه جا در درآوردن لغات و تعبیرات روز و اصطلاحات معمول عامیانه امساک نمی کند و تنها وصف حال زمان است که شعر اورا از اشعار گویندگان قدیم مجزا می‌کند.

ماه من در پرده چون خورشید غماز غروب

گشت پنهان و مرا چون دشت رنگ از رخ پرید

چون شفق دریای چشمم موج خون میزد که شد

آفتاب جا ودانتابم ز چشمم ناپدید

سرانجام خورشید حیات شهریارملک سخن و افتاب زندگی ملک الشعرای بی بدیل ایران پس از هشتاد وسه سال تابش پر فروغ در کوهستانهای آذربایجان غروب کرد.

اما او هرگز نمرده است زیرا اکنون نام او زیبنده روز ملی شعر و ادب ایران و نیز صدها،میدان،خیابان،مرکز فرهنگی،بوستان و ... در کشورمان ونیز در ممالک حوزه های ترکستان(آسیای مرکزی) و قفقازیه و ترکیه می باشد.

27 شهریور ماه سال 1367 شمسی سالروز وفات آن شاعرعاشق و عارف بزرگ است.

در آنروز پیکر این شاعر بزرگ بنا بر وصیتش بر دوش دهها هزار تن از دوستدارانش تا مقبره الشعرای تبریز حمل شد و در جوار افاضل ادب و هنر به خاک سپرده شد .

روز ملی شعر و ادب

بیست و هفتم شهریور ماه سالروز خاموشی شهریار شعر ایران با تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی " روز ملی شعر و ادب " نامیده شده است